شبی در حال مستی تکیه بر جای خدا کردم
در آن یک شب خدایی،من عجایب کارها کردم
کعبه را بستم می خانه را تعطیل گفتم
حساب بردگان از ریا کاری جدا کردم
نه بر یک آبرومندی هزاران گنج بخشیدم
نه بر یک بی آبرویی دو صد جور و جفا کردم
صبح که آمدم به هوش فهمیدم که دیشب
در پناه می جسارت بر خدا کردم
نفهمیدم،خطا کردم

من فهمیدم که باید دوست داشت بی امید وصل !
باید عشق ورزید بی امید در بر گرفتن معشوق ،
دورادور باید دوستش داشته باشم ...
و از هر حرکتش به وجد بیایم ،
با هر پیروزی اش شاد شوم ،
هر گامش را بر زمین جشن بگیرم ...
هر لبخندش را به دیگران حتی به رقیب با نگاه نوشید .
هر کلامش را حتی با دیگران در پنهان ترین زاویه جان پنهان کرد !
اصلاً غنیمت دانست هر نفسش را در عالم ،
که آری ،
این معشوق من است که نفس می کشد !
این اوست که با هر نفسش جان می دهد به من !
او باشد ،حتی با دیگری،
همین برای من کافی است ...
احساس سنگینی اش بر کره خاکی،
احساس بودنش ،
همین بزرگترین غنیمت است برای من ...

+
نوشته شده در شنبه هجدهم شهریور 1385 ساعت 11:8 بعد از ظهر توسط کوچولو
|